در سکوتی مانده بودم نا امید؛
شبم بلند، روزم کوتاه، مویم سپید.
هرچه که بود، بیهوده بود، رنگی نداشت؛
دفتر عمر ورق می خورد، آهنگی نداشت.
لکن در آن سکوت گران کسی رسید؛
کسی که جان به جان خسته ام دمید.
هرچه بد بود از یادم رفت، اندازه شدم؛
مه رو وا کرد، خورشید آمد، تازه شدم!
تازه شدم!!!
تازه شدم!!!
