در این زمانه بی های و هوی لال پرست
خوشا به حال کلاغان قیل و قال پرست
چگونه شرح دهم، لحظه لحظه خود را
برای این همه ناباور خیال پرست
به شب نشینی خرچنگ های مردابی
چگونه رقص کند ماهی زلال پرست
رسیده ها چه غریب و نچیده می افتند
به پای هرزه علف های باغ کال پرست
رسیده ام به کمالی که جز اناالحق نیست
کمال را دار برای من جمال پرست
هنوزم زنده ام و زنده بودنم خاریست
بتنگ چشمی نامردم زوال پرست
زردها بیهوده قرمز نشدند،
قرمزی رنگ نیانداخته بیهوده بر دیوار.
صبح پیدا شده اما، آسمان پیدا نیست.
صبح پیدا شده اما آسمان پیدا نیست.
گرده روشنی مرده ی برفی، همه کارش آشوب،
بر سر شیشه ی هر پنجره بگرفته قرار.
من دلم سخت گرفته است از این:
میهمان خانه ی مهمان کش روزش تاریک!!!
که به جان هم نشناخته، انداخته است؛
چند تن خواب آلود؟!
چند تن ناهموار؟!
چند تن نا هشیار؟!
که به جان هم نشناخته، انداخته است؟!!
چند تن خواب آلود،
مشتی ناهموار،
چند تن نا هشیار،
چند تن خواب آلود،
که به جان هم نشناخته، انداخته است...
اولین تفال از دیوان خواجه ی شیرازی در سال ۸۶:
