تبليغاتX
این آشنا را می شناسی ؟!!
 

سلام! چند هفته پیش حرفهایی در مورد یه دوست شنیدم که از دوستی نا امید شدم! بی اختیار دست به قلم شدم و این قطعه شعر رو نوشتم!

مردد بودم که این شعر رو تو وبلاگ بزارم یا نه! که با حرکتی روبرو شدم که من رو وادار به نوشتن این شعر کرد!

تقدیم به تمام دوستان نارفیق و بی جنبه!

 

 

دوست عزیز من، سلام!

دلم از تو بدجور پُره!

ساده بگم، سینا ازت، خیلی زیادی دلخوره!

عزیز من، فکر نکنی من مثل تو بی جنبه ام!

یا وقتی که عاشق باشم، باز پی عشقهای دیگه ام!

نه عزیزم! من مثل تو ، عاشق هر کس نمی شم!

باد که به هر طرف وزید، به سمت اون خم نمی شم!

مثل تو محدود نبودم، از آزادی کج نمی شم!

دل خودم جای دیگه است! عاشق دوستات نمی شم!

به هرکسی هرجا دیدی، یه جوری پیشنهاد دادی!

خودت برو حساب بکن:

تو این یه سال آخری، به چند نفر تو دل دادی؟!!

با عشق دوستات حرف زدی،

به زندگی شون خط زدی!

منو مثل خودت ندون، به هممون کلک زدی!

حتی اینو نفهمیدی: اون بچه ی کم سن و سال!

تو خیلی بد عالمیه، نباید گفت از عشق و حال!

حیف اون روزهایی که، برای من عزیز بودی!

تف به مرام تو کنم! که خیلی نا رفیق بودی!

تقصیر تو نیست کوچولو! پشت سر من حرف زدی!

سرشت تو اینجوریه! از رو سرشتت حرف زدی!

لیاقت تو زندونه، زندون توی خونه تون!

بیشتر از این داشته باشی، رسوا می شی تو کوچه تون!

خورشید اگه پنهون باشه، آخر یه روزی در می آد!

ندونستی گند کارات، آخر یه روزی در می آد؟!!

خدا رو شکر، زود فهمیدم، چه حرفایی گفتی باهام!

شکر خدا هزار دفعه! زود شد رو اون دستت برام!

خنده از این رو می کنم، که تو لجن زار اسیری!

با این همه اسیر بودن،هنوز هم از رو نمی ری!!!

حرفهام بهت بر بخوره، فرقی برام نمی کنه!

آخرش هم نفهمیدی، که چی بده، که چی خوبه!

حرفهامو زود قطع می کنم، چون من اینو خوب می دونم:

یاد تو و حقه های تو! بد جوری کرده داغونم!

لیاقت "دوست" نداری!

بترس از اون روز ببینی:

پیش خودت "دوست" نداری!

یا حتی اون وجودتو، دوست نداری!

                          "دوست" نداری!

 

سینا صفاخو

اردیبهشت ۸۶

+ نوشته شده در دوشنبه 31 اردیبهشت1386ساعت 9:8 توسط سینا صفاخو |

 

دیدمت!

آهسته پرسیدمت؟!

خواندمت!

بر ره گل افشاندمت!

آمدی،

بربام جان پر زدی!

همچو نور،

بردیده بنشاندمت!

بردمت:

تا کهکشانهای عشق،

پر کشان،

تا بی نشانهای عشق!

گفتمت:

افتاده در پای عشق،

زندگیست،

رویای زیبای عشق!

می روی،

چون بوی گل از برم!

رفتنت،

کی می شود باورم؟!

بوده ای:

چون تاج گل بر سرم!

تا ابد،

یاد تو را می برم!

بردمت:

تا کهکشانهای عشق!

پر کشان،

تا بی نشانهای عشق!

گفتمت:

افتاده در پای عشق،

زندگیست:

رویای زیبای عشق!

زنده یاد: فریدون مشیری

+ نوشته شده در سه شنبه 18 اردیبهشت1386ساعت 9:37 توسط سینا صفاخو |

 

داشتم فراموشت می کردم!

اما باز دوباره ديدمت تو غم ها غوطه ور شدم! چرا ؟!!

داشتم فراموشت می کردم!

اما تا صدات رسيد به گوش من شکستم بی صدا! چرا ؟!!

داشتی می رفتی از خيال من , خزونی بود بهار من! ديدم تورو خزونم جون گرفت!!!

اين قلب سرد و ساکتم دوباره با نگاه گرم و بي ريا و عاشقت زبون گرفت!!!

چرا:

دوباره اومدی صدا رو؟ جون دادی گل بهارو؟ زخم دل دوباره تازه شد؟

شوق نگاه خستمو دوباره دوختي آخر ستاره، حصرتم بي اندازه شد؟

يا راحتم کن و واسه هميشه اين دلو بکن ز ريشه، از خيال سرد من برو!

يا باغبون شو و بهارو باز نشون بده گلارو، تو وجود خسته ام برو!
 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 16 اردیبهشت1386ساعت 23:22 توسط سینا صفاخو |

 

قدیما خونه ها کوچیک بودن، کوچه ها بن بست!

اما می دونستی که برای عاشق شدن همیشه اونجا یه نفر هست!

حالا خونه ها بزرگن، کوچه ها، خیابونا خیلی عریضن!

اما افسوس دلها مرده، مردم شهر بزرگ، همه مریضن!

از ته دل دیگه هیچکس نمی خنده!

هیچکی به هیچکی دیگه دل نمی بنده!

قدیما کوچه ها تنگ بودن، اما حالا دلان که تنگن!

آدما با همدیگه همش تو جنگن!

بیشتر عشقهای امروز، عشق نه، مایه ی ننگن!

از ته دل دیگه هیچکس نمی خنده!

هیچکی به هیچکی دیگه دل نمی بنده!

نفسها تو سینه حبسه، آدم از همه می ترسه!

اعتمادی به کسی نیست، عشقی و همنفسی نیست!

قلب زندگی شکسته!

نفسها تو سینه حبسه!

از ته دل دیگه هیچکس نمی خنده!

هیچکی به هیچکی دیگه دل نمی بنده!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 12 اردیبهشت1386ساعت 18:54 توسط سینا صفاخو |

 

با من باش گلکم!

من که بی تو می میرم! عزیزم!

چی بگم؟!!

اشکامو ندیدی! چرا از من بریدی؟! عزیزم!

چی بگم؟!!

چی بگم؟!!

واسه تو چی بودم؟ یه مشتی خاک ناچیز! عزیزم!

چی بگم؟!!

من رو تنها نذاری، تو جاده های پاییز! عزیزم!

چی بگم؟!!

دل پر از گلایه ام، رفیق دردها شده!

بعد از سفر کردنت، اسیر غمها شده!

چی بگم؟!! عزیزم!

با من باش گلکم!

من که بی تو می میرم! عزیزم!

چی بگم؟!!

 

+ نوشته شده در یکشنبه 9 اردیبهشت1386ساعت 23:2 توسط سینا صفاخو |

 

از دی که گذشت، بیش از آن یاد مکن

فردا که نیامدست، فریاد مکن

بر آمده و گذشته بنیاد مکن

حالی خوش باش، عمر بر باد مکن!

************************

از آمدنم نبود گردون را سود

وز رفتن من جاه و جلالش نفزود

از هیچ کسی نیز دو گوشم نشنود

کین آمدن و رفتنم از بهر چه بود؟!

***********************

ای بس که نباشیم، جهان خواهد بود

بی نام ز ما و بی نشان خواهد بود

زین پیش نبودیم، نبود هیچ خلل

زین پس چو نباشیم، همان خواهد بود!

**********************

خیام تو گفتی که بسی خواهی خفت

بی مونس و بی رفیق و بی همدم و جور

گفتی که به کس نگو این راز نهفت

هر لاله که پژمرد، نخواهد بشکفت

*********************

تا کی ز چراغ مسجد و دود کنشت؟

تا کی ز زیان دوزخ و سود بهشت؟

رو بر سر لوحه بین که استاد قلم

روز ازل آنچه بودنی بود، نوشت!

 

شعر خیام

 

خیام

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 5 اردیبهشت1386ساعت 0:40 توسط سینا صفاخو |

من ديگه خسته شدم بس كه چشمام بارونيه!

پس دلم تا کی فضای غصه رو مهمونیه ؟

من ديگه بسه برام تحمل اين همه غم!

بسه جنگ بی ثمر برای هر زياد و كم!


وقتی فايده ای نداره، غصه خوردن واسه چی؟

واسه عشقای تو خالی، ساده مردن واسه چی؟

نمی خوام چوب حراجی رو به قلبم بزنم!

نمی خوام گناه بی عشقی بيفته گردنم!

 

نمی خوام دربه در پيچ و خم اين جاده شم!

واسه آتيش همه، يه هيزم آماده شم!

يا يه موجود كم و خالی پر افاده شم!

وايسا دنيا ، وايسا دنيا من ميخوام پياده شم!

 

همه حرف خوب می زنند، اما كی خوبه اين وسط؟

بد و خوبش به شما، ما كه رسيديم ته خط!

قربونت برم خدا! چقدر غريبی رو زمين!

آره دنيا! ما نخواستيم، دل با خودت نبین!

 

نميخوام دربه در پيچ و خم اين جاده شم!

واسه آتيش همه يه هيزم آماده شم!

يا يه موجود كم و خالي پرافاده شم!

وايسا دنيا! وايسا دنيا! من می خوام پياده شم!

 

اين همه چرخيدي و چرخوندی آخرش چی شد؟

اون بلیت شانس دوره بگو قسمت كی شد؟

همه درويش، همه عارف، جای عاشق پس كجاست؟

این همه طلسم و ورد، جای خوش دعا کجاست؟

 

نمی خوام دربه در پيچ و خم اين جاده شم!

واسه آتيش همه يه هيزم آماده شم!

يا يه موجود كم و خالی پرافاده شم!

وايسا دنيا! وايسا دنيا! من ميخوام پياده شم!

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 3 اردیبهشت1386ساعت 23:50 توسط سینا صفاخو |

 

۱۳ فروردین ۸۶

... نرم نرمک می رسد اینک بهار...

 

 

لطفا ادامه ی مطلب را ببینید...! 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه 1 اردیبهشت1386ساعت 22:0 توسط سینا صفاخو |

 

يه دل ميگه نشم عاشق كس، يه دل ميگه می ميرم بی نفس

يه دل ميگه برم و يه دلم ميگه خو كن به قفس!

يه دل ميگه پر رنگ و رياست، يه دل ميگه اين رويای ماست

يه دل ميگه بگم و يه دلم ميگه فردا باماست!

يه دل ميگه پر از عشقم هنوز، يه دل ميگه كه بساز و بسوز

سركن بي فروغ، خو كن به دروغ، اين عمر دو روز!!!

 

یك بوم دو هوا، خسته ام به خدا

نمی خوام و می خوام بشم از تو جدا

روياي عزيز، ترديد و گريز، بی عشق نمی تونم به خدا!

 

سلطان قلبم، بی تو سرابم، آلوده ی فكر ناجور و ترديد!

برگرد و از من عشقی بنا كن، كانون روحم به عشق تو لرزيد!!!

+ نوشته شده در شنبه 1 اردیبهشت1386ساعت 7:15 توسط سینا صفاخو |