تبليغاتX
این آشنا را می شناسی ؟!!
تلخی نکند شیرین ذقنم

خالی از می نکند دهنم

عریان کندم هر صبح دمی

گوید که بیا، من جامه کنم

در خانه جهد مهلت ندهد

او بس نکند، پس من چه کنم

از ساغر او گیج است سرم

از دیدن او جان است تنم

تنگ است بر او هر هفت فلک

چون می رود و در پیرهنم

از شیره ی او من شیر دلم

در عربده اش شیرین سخنم

می گفت که تو در چنگ منی

من ساختمت، چونت نزنم

من چنگ توام، بر هر رگ من

تو زخمه زنی، من تن تننم

حاصل تو ز من دل بر نکنی

دل نیست مرا، من خود چه کنم

 

+ نوشته شده در سه شنبه 20 آذر1386ساعت 9:19 توسط سینا صفاخو |

آسمان چشم او آینه کیست
آن که چون آینه با من روبرو بود
درد و نفرین درد و نفرین بر سفر باد
سرنوشت این جدایي دست او بود

آه...

گریه مکن که سرنوشت
گر مرا از تو جدا کرد
عاقبت دلهای ما
با غم هم آشنا کرد
با غم هم آشنا کرد

چهره اش آینه کیست
آنکه با من روبرو بود
درد و نفرین بر سفر
این گناه از دست او بود
این گناه از دست او بود

ای شکسته خاطر من
روزگارت شادمان باد
ای درخت پرگل من
نو بهارت ارغوان باد
ای دلت خورشيد خندان
سينه تاريک من
سنگ قبر آرزو بود
سنگ قبر آرزو بود

آنچه کردی با دل من
قصهُ سنگ و سبو بود
من گلی پژمرده بودم
گر تو را صد رنگ و بو بود
ای دلت خورشيد خندان
سينه تاريک من
سنگ قبر آرزو بود
سنگ قبر آرزو بود


ای شکسته خاطر من
روزگارت شادمان باد
ای درخت پرگل من
نو بهارت ارغوان باد
ای دلت خورشيد خندان
سينه تاريک من
سنگ قبر آرزو بود
سنگ قبر آرزو بود
سنگ قبر آرزو بود
سنگ قبر آرزو بود
سنگ قبر آرزو بود
+ نوشته شده در سه شنبه 13 آذر1386ساعت 10:37 توسط سینا صفاخو |