تبليغاتX
این آشنا را می شناسی ؟!!
برای دل یکی از بهترین دوستانم:


 

اي گل تـازه كه بويي ز وفا نيست تو را

خـبر از سـرزنش خار جـفا نيست تو را

رحم بر بلبل بي برگ و نوا نيست تو را

التـفاتـــــي به اســيـران بلا نـيست تو را

ما اســير غم و اصلا غم مـا نيست تو را

با اســير غم خود رحـم چرا نيست تو را

فارغ از عاشـق غمنـــاك نمي بايد بود

جان من اين همه بي باك نمي بايد بود

همچو گل چند به روي همه خنـدان باشي
همره غير به گل گـشت گلسـتـــان باشي
هر زمان با دگري دست به گريبان باشي
زان بيـانديـش كه از كرده پشيمان باشي
جـمع با جـمع نباشــند و پريشــان باشي
يــاد حـــيراني ما آري و حـــيران باشي

ما نباشـــيم كه باشـد كه جــفاي تو كشد؟
به جفا سازد و صد جور براي تو كشد؟

شـب به كاشــانه ي اغيار نمي بايد بود
غيـر را شــمع شــب تـار نمي بايد بود
همـه جـا با همـه كس يار نمي بايد بود
يــــار اغـيـــــار دل آزار نمي بايد بود
تشـــنه ي خــون من زار نمي بايد بود
تا به اين مرتبه خونخوار نمي بايد بود

من اگر كـشـــته شوم باعــث بدنامي توست
موجب شهرت بي باكي و خودكامي توست

دگـري جــز تـو مــرا اين همه آزار نكرد
جز تو كس در نظر خلق مرا خوار نكرد
آنچـه كردي تو به من هيچ ستمكار نكرد

این ستمها دگری با من بیمار نکرد

 هیچکس اینهمه آزار من زار نکرد



گر ز آزردن من ، هست غرض مردن من
مردم ، آزار مـكــش از پــــــي آزردن من

جان من ، سنگدلي ، دل به تو دادن غلط است
بر ســـر راه تو چـون خاك فتــادن غلط است
چـشـــم امـيــــد به روي تو گشـادن غلط است
روي پــر گـــرد به راه تو نهــــادن غلط است
رفتن اولي است ز كوي تو ، ستادن غلط است
جـان شــــيرين به تمنـــاي تو دادن غلط است


تو نه آنی که غم عاشق زارت باشد

 چون شود خاک بر آن خاک گذارت باشد

 

مدتـي هسـت كه حيرانم و تدبيري نيست
عاشـق بي سر و سامانم و تدبيري نيست
از غـمت سر به گريبانم و تدبيري نيست
خـون دل رفته به دامانم و تدبيري نيست
از جـــفاي تو بدين سانم و تدبيري نيست
چه تـوان كرد ، پشيمانم و تدبيري نيست

شـــــــرح درمـــاندگي خود به كه تقرير كنم ؟
عاجزم ، چاره ي من چيست ، چه تدبير كنم ؟

نخل نو خــــيز گلســـتـان جـــــــهــان بسيار است
گل ايـــن باغ ! بــسي ســــــرو روان بسيار است
جـــــان من ! همچو تو غارتـگر جان بسيار است
تـــــرك زرين كمــــــــر مــوي ميان بسيار است
با لــب هـمـچـو شـــــكــر تنگ دهان بسيار است
نه كه غير از تو جوان نيست ، جوان بسيار است

 

دیگری اینهمه بیداد به عاشق نکند

قصد آزردن یاران موافق نکند



مـدتــي شـــد كه در آزارم و مي داني تو
به كـمــــنـد تـو گرفـــتارم و مي داني تو
در غم عــشـــق تو بيمارم و مي داني تو
داغ عشق تو به جان دارم و مي داني تو
خون دل از مـژه مي بارم و مي داني تو
از براي تو چــــنين زارم و مي داني تو

از زبـــان تو حديـــــثـــي نشنودم هرگز
از تو شرمنده ي يك حرف نبودم هرگز

مكن آن نوع كه آزرده شوم ازخويت
دست بر دل نهم و پاي كشم از كويت
گوشه اي گيرم و من بعد نيايم سويت
نـكـنــــم بـار دگر يـــاد قد دل جويت
ديـده پـوشــم ز تمـاشاي رخ نيكويت
سخني گويم و شرمنده شوم از رويت

بـشــنو پـند و مكن قصـد دل آزرده ي خويش
ور نه بسيار پشيمان شوي از كرده ي خويش

چند صبـح آيم و از خاك درت شام روم ؟
از ســـر كوي تــو خود كام به ناكام روم ؟
صد دعــا گــويـم و آزرده ز دشـنام روم ؟
از پي ات آيم و با من نشوي رام ، روم
دور دور از تــو من تيره سرانجام روم
نبـــود زهره كه همراه تو يك گام روم

كس چرا اين همه سنگين دل و بد خو باشد ؟
جان من ! اين روشي نيسـت كه نيكو باشد

از چه بــــا من نشـــوي يار ، چه مي پرهيزي ؟
يـــــار شــــو بــــا من بيمار ، چه مي پرهيزي ؟
چـيـســـــت عاقبـت من زار ، چه مي پرهيزي ؟
بگـشـــا لعل شــكر بــــــار ، چه مي پرهيزي ؟
حرف زن اي بت خونخوار ، چه مي پرهيزي ؟
نه حديـثــــي كنـــــي اظهار ، چه مي پرهيزي ؟

كه تــــو را گفت به اربـــــاب وفا حرف نزن ؟
چين بر ابرو زن و يك بار به ما حرف نزن ؟

درد من ، كشـــته ي شـمـشـير بلا مي داند
ســوز من ، ســــوخته ي داغ جفا مي داند
مســـــكـنـم ، ســاكن صحراي فنا مي داند
همه كس حـــال من بي ســـر و پا مي داند
پــــاكـبـــازم ، همه كس خوي مرا مي داند
عاشقي همچو من ات نيست ، خدا مي داند

چاره ي من كن و مگذار كه بي چاره شوم
سر خود گيرم و از كـــــوي تو آواره شوم

از سر كوي تو با ديـده ي تر خواهم رفت
چهره آلوده به خونــاب جگر خواهم رفت
تا نظر مي كني از پيش نظر خواهم رفت
گر نرفتم ز درت شام ، سحر خواهم رفت

نه که این بار چو هر بار دگر خواهم رفت

 نیست بازآمدنم باز اگر خواهم رفت



از جفــــــــاي تـــــــو من زار چو رفتم ، رفتم
لطف كن ، لطف ، كه اين بار چو رفتم ، رفتم

چند در كوي تـــو بــــــا خاك برابر باشم ؟
چند پـــامـــال جفــــاي تــــو ستمگر باشم ؟
چند در پيش تو به قدر از همه كمتر باشم ؟
از تـــو چند اي بت بد كيــش مكدر باشم ؟
مي روم تـــــا به سجـــود بت ديگر باشم
باز اگر سـجـــده كنم پيش تو ، كافر باشم

خود بگو از تو كشـم ناز ، تغافل تا كي ؟
طاقتم نيست از اين بيش ، تحمل تا كي ؟

ســـبــزه ي دامن نسـرين تو را بنده شوم
ابتــــداي خـط مـشـــكين تو را بنده شوم
چين بر ابرو زدن و كين تو را بنده شوم
گــره ابـــروي پـــر چين تو را بنده شوم
حرف نــا گفتن و تمكين تو را بنده شوم
پـــر ز محبــوبي و آيين تو را بنده شوم

الله ، الله ، ز که این قاعده اندوخته‌ای

 کیست استاد تو اینها ز که آموخته‌ای



اين همه جور كه مــن از پي هم مي بينم
زود خود را به ســــر كوي عدم مي بينم
دگران راحت و من اين همه غم مي بينم
همه كس خرّم و مـن درد و الم مي بينم
لطف بسـيـــــار تمنــا دارم و كم مي بينم
هسـتم آزرده و بسـيـــــار ســـتم مي بينم

خرده بر حرف درشت من آزرده مگير
حرف آزرده درشتانه بود ، خرده مگير

آنچـنـــان بـــاش كه من از تو شكايت نكنم
از تــــو قـــطع طــمع لطف و عنايت نكنم
پيـــــش مـــردم ز جـــفاي تو حكايت نكنم
هــمـه جا قصّه ي درد تــــــو روايت نكنم
ديگر اين قصّه ي بـــــي حد و نهايت نكنم
خويش را شهره ي هر شهر و ولايت نكنم

خوش كني خاطر وحشــي به نگاهي سهل است
سوي تو گوشه ي چشمي ز تو گاهي سهل است

+ نوشته شده در شنبه 1 فروردین1388ساعت 0:51 توسط سینا صفاخو |